تبليغاتX
شال گردن
 

باید بگذرد ... باید گذاشت که بگذرد ... می گذرد خواب های من ... می گذرد ... یعنی دیده ایم که می گذرد ... اندوه نبودن زهرا و رفتن سراج ... دروغی که تلفنی به رییس گفتم ... دروغی به این بزرگی که توی دلم خالی شده برای خودم ...

این پنج ماه و آن ده ماه و آن پنج سال و ... نگاه سنگین می گذرد ... حرف گنده ... چمباته زدن توی تفکری که برای هیچ کس آشنا نیست ... خوب گفتی که "می گذرد" ... این یک سال که گذشت ... آن دوازده سال که گذشت ... آن چند ساعتی که مانده بود به رفتن سراج ... آن چند لحظه ای که زهرا بغض کرده بود ... این بدحالی سبا می گذرد ... آن خوش حالی مریم ...

خوابت که ببرد همه چی زودتر می گذرد ... آن چهار ساعتی که کنکور دادیم و تمام شد ... و یک عدد نصیبمان شد ...

آن وقت ها که عددها از سر و کول بچه ها بالا می رفت یکی حباب شد و دلش پر غصه شد ... باید می گفتم که می گذرد حباب ... می گذرد ...

باید وقتی برای دعا دستاتو کنار هم می گذاری بو کنی دست ها رو ... بوی دست ها تو را می برد به همان جا که باید ببرد ... می برد به یک رمز ... به یک قول ... به تاریکی ای که با صدایی می شکند ... به گوش هایی که قلب صداها را می شنود ... و آه ... چقدر تفاوت دارد با گوشی هایی که صدای قلب ها را می شنود ... به تحفه هایی برای خسته دل در راه مانده ... می برد به بارانی روزهای به رنگ ارغوان ... به انار و یلدا و شال های رنگی رنگی ... به بوی گل های توی کتابخانه ...

دست هایم خالی ست جز تحفه ای که از بوییدن دست هایم به هنگام بلند شدنشان برایت دارم ... این ده ماه هم می گذرد ... رفیق ... می گذرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

مثل خواب شده است روزگارمان... درست همان وقت که می خواهی بفهمی آخرش چه می شود از خواب می پری و بعد یک تسلسل دامنت را می چسبد که یعنی باز هم خوابی هست و بیداری ای...

یک حال بد برای من می تواند همین باشد که نمی دانم شب و روزم چه گونه است...بعد فکر می کنم که باید فکر کنم...آن وقت می فهمم که فکر کردن چیزی را خوب نمی کند... باید ببینی دستهایش را که جای دست های توست همان طور که پيش از اين بوده است...

"نمي دانم" ... يك بلاغتي در اين جمله ي كوتاه هست كه حسابي مي تواند كمكم كند براي وصف حال و هوايم ...

لطفي ندارد نوشتن ... اين جيراننا و كيف الحال ؟...

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

تمام وجودم یک خواسته می شود گاهی و آن گرفتن دست های توست و کشاندنت به جایی که مطمئن باشم نور است...به جایی که این دوراهی را پایانی باشد...بدانم دارم دست هایت را به جایی می برم که می شود نفس کشید بی حسرت...می خواهم لب خندهایت را بچینم...

کاش بیاید و مهربان نشانم دهد تفاوت این دوراهی ها را...دامنی می طلبد چشم هایم که تا جان دارم گریه سر دهم...خشکی این چشم ها را به قرة العین اش ببازم ...از بی کسی بگویم برایش...از این که همه ی کس هایم بی کس اند...و بگویم برایش که نگویم حدیث نفس وامانده ام دیگر...اگر بیاید قلمم یک پارچه حدیث مهربانی اش می شود...فقط رام کند این گسیخته دل را...که بی تاب و قرار گم کرده ی آرامشش است...که راه گم کرده ی دلالتش...آن وقت دست های تو را می گیرم می برم پیش مهربانی اش...چه صفایی دارد با تو مویه کردن...زبان خامه ام بوی تو را نیز بگیرد کنار این سپیدی ها...اگر باشی خیالم راحت است که همه ی خود را آورده ام... آن وقت گریه هایم جان می گیرد به آب دیده ی تو ...گدایی می گزینیم از لطفش...

آهنگ این ذکر شریف در گوش هایم می پیچد...تویی که یادم می آوری چگونه می توان خلاصی یافت از  شکم این ماهی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

همان طور که دست هایت به چای گرم است نگاهت خطوط شعر نغز او را دنبال می کند...نا هماهنگی عجیبی میان هوای تو و این خطوط است...یک حس تلخ مثل آن که نمی توانی چای تلخت را کنار بگذاری همراهت می شود که هی دختر تو می فهمی ناگهان پرده در انداخته ای یعنی چه ...(...)

و هی دنبالت می کند و هی قند در دست هایت آب می شود...و بعد ساعت یازده می شود ...و وقتی ساعت یازده می شود باید به خیلی چیزها شک کرد...درست در همان حوالی شک و تردید هستی که لذت خوابت می فشارد...

تمام ساعت های تقلای قبل از خوابت پر می شود از حضور یک چیز دوست نداشتنی ... یک چیزی که "نمی شود" دوستش داشت...

و بعد در خواب هی خواب می بینی ... و بعد همه ی رنگ ها در هم می شود...خط ها کم رنگ می شوند و همه یک چیز می شوند که هیچ چیز نیست...

دنیا قرار کرده است که تو همیشه خسته باشی...

صبح ها همیشه چهارشنبه اند...مثال شعر آن عزیز درمانده ام در درمان این درد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

شما خوبی و این شروع تمام بدحالی های من است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

تنها یک "حرف" برایم باقی ست : ابتدای نام تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

همین طور که روزها به بهار نزدیک تر میشه من باد به دماغم میخوره و افسار نگاه های درد بی درمان گرفته گسیخته تر میشود...قلم که مثل انگشتی که به حلق خورده باشد کلمه ها را میریزد توی کله ی کاغذها ... من با نوک انگشتم کلمه ها رامی مالم تا حسابی با خط های کاغذ قاطی شن ...دی می آید مینشیند کنار آذر و دل پاییزی ما را میبرد...می برد آنجا که بوی ناکجا آباد می دهد ....مثل صدای فرهاد رهایت می کند توی سیل مصیبت بار... آه ای سیل مصیبت بار ... من تو را گذاشته ام روی چشمهایم ...صدایت میپیچد دور شال گردنم ، و شال گردنم دور گردنم ومن دور تو و تو ... آروم آروم این سه حرف خودشو میریزه توی مغز و دل م ... با کاف و نون همراه می شود ... آن ها را از این "دوتایی" در می آورد راه می افتند می آیند توی سطرهای سیاه دفترم که الان واقعا واقعا سفید شده اند ... بزمی ست توی این سپیدی ها ... رنگی ست ... آهنگی ...


یک ترس...یک ترس بی پدر ...کاش میشد تمام محتویات دلم رو گم کنم ... حالا هزار بار کتاب سبزتو باز کن ... هزار بار بکوبانتت به تقدیر ...آخ تو هم توی بند و بساط تقدیر من خیلی خودنمایی می کنی ...شاید نه تقدیر خیلی خودنمایی میکند توی چشمهایت ... حالا من باید لال شوم ... بخوابم ...پا شم ... هنوز هم یلداست...هنوز هم "انار"...این ترس توی دونه های انار...توی یلدا...توی صدای مریم...توی پرده های اتاق...روی لبخند قاب عکس...توی این کتاب...توی جامدادی م ...توی چشمای زینب...لابه لای رشته های شال گردنم...توی دل ...میخواهم تمام محتویات دل م را گم کنم...


پ.ن:ترس می رمد از تو ارغوان..میرود...

پ.ن:نتیجه ی یک چنان سرگیجه ای چنین بالا آوردنی ست ...


+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

گفت : داری کوچک میشوی ... درد...مثل گردباد تو را میپیچاند ...تشویشی نیست ... میپیچی ... و این موجب جمعیت توست...

گفت : هرگاه غمهای بزرگ به تو روی آورد بر تو باد بر گفتن... و من دهان دوختم که غمهای بزرگ بر دل من نشیند ... پیغام داد که حتی اگر کوه باشی گرد و غبارت به هوا خاسته است ...

گفت : بترس از شراب های پاییزی .. بترس از حرفهای خوب ...

گفت : شیراز را بگردید ...

گفت : "انار"...

گفت : شتاب کن کاظمی ... شتاب کن .. وقت تنگ است ...

گفت : دلت سر در گم است ... سرش را گم کرده میان هیچ و پوچ...

گفت : نیست کسی که دستی به مستی تو بکشد ...

گفت : سرطانی که به جانت اوفتاده تو را بی غش میکند ... شریف است ... آغوشش گیر...

گفتم : آه ...

گفت : "خموش"... کاین غصه هم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

های ... بشکن و بالا می اندازد پاییز... امشب باد و باران هردو می کوبند ...

 

 

پ.ن:ای سرطان شریف عزلت ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت   توسط فاطمه کاظمی  | 

 

این فکرهای مالیخولیایی دوباره جون گرفته تو مغزم ، دلم ،... میپیچه تو روزگارم ... خاطره ها رو تو گوشم داد میزنه ... خاطره برای احمق ها سم ه ...من اعتراف کردم رفیق... حالا که فقط صبح و شبم با یه کتاب سبز میگذره که رنگ و روش رفته ... با یه چراغ قرمز... با یه ساعت ...یه ساعت که منو دیوونه کرده این روزا ... همون روزی که بارون گرفت تو حیاط... نمیدونم چقدر گذشت تا بفهمم تمام آدما بوی نم میدادن اونجا ... چقدر بدم اومد از کتابام ...از کفشام ... از عکسام ... چقدر کبود بودن لحظه هامون ... چقدر کثیف باختم...چقدر از همه چیز گذشته است...مثل باد ...بادی می وزد..مثل اینکه سالها گذشته باشه از خیلی چیزها ... چیزهایی که چیزی نبودن ... آهی نثارشون میکنم ... دستهایی پیدا ...پنهان... یافت می شوند...یافت می نشوند ... چقدر خسته ام ... برای فهمیدنشان ...مثل جوابها...مثل راهها... سرگیجه ...

 

 

 

پ.ن: ۲۳:۲۲

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت   توسط فاطمه کاظمی  |